بسمي رب الشهدا و الصديقين
بيست سوم مهر هر سال، یادآور خاطره رزمنده نوجواني است که با نثار جان خود، بر سرخی و طراوت خون شهیدان انقلاب اسلامی و جنگ تحمیلی افزود. او در نوجوانی به یکباره قلههای شرف و غیرت را پیمود که چه بسیار اهل ریاضت و سیر و سلوک، در پیمودن این راه پرفراز و نشیب، بر این رهگذر الهی غبطه میخورند.آری، شهید ابراهيم ريحاني با اشتیاق به دیدار پروردگار، سرشار از عشق به رهبر کبیر انقلاب امام خمینی رحمهالله و غیرت و شهامت دینی، خود را لایق شهادت ساخت و خون خود را تا ابد در رگهای ایران اسلامی به جریان واداشت.
تولد و تحصیل
شهید ابراهيم ريحاني، درسال 1349، در خانوادهای مذهبی در روستاي اعلا، از محلههای قدیمی شهر صيدون دیده به جهان گشود. دوران کودکی را به همراه خانواده با صفا و صمیمیت خود، زیر سایه توجه و محبت پدر و مادری مهربان گذراند و در سال 1356 راهی مدرسه شد. پنچ سال ابتدایی را زیر نظر معلمی مهربان و دلسوز گذراند و سال اول راهنمايي را در همان منطقه سپري كرد. ابراهيم با عشق و علاقه زياد به جبهه و جنگ دوستان خود را براي رفتن به جبهه دعوت مي نمود، همواره دانشآموز وظیفهشناس و آگاه به حوادث جنگ تحميلي بود. او همزمان با تحصیل، با پشتکار فراوان در کمک به پدر نیز میکوشید و با وجود سن کمي كه داشت به همراه پدر جانباز خود جهت مداواي وي چندين بار به بيمارستان هاي تهران واهواز رفت، در فعالیتهای مذهبی و نماز جماعت شرکت فعال داشت. و بعد از پيروزي انقلاب با تشکیل بسیج در آذر سال 1358 به فرمان امام خمینی رحمهالله به خیل عظیم بسیجیان جان بر کف پیوست. وبا دوستان خود خبرهاي جبهه را به ديگران رصد مي نمود،
از مدرسه تا كردستان و فاو البهار
ابراهيم، آنچنان گوش به فرمان رهبر بود که در شروع جنگ تحمیلی، بیدرنگ با رساندن خود به جبهه در كردستان براي اولين بار، در اطاعت از فرمان رهبری و پاسداری از میهن کوششها کرد.. شهيد ابراهيم براي اولين بار به کردستان، با وجود سن کم و عدم تجربه راهی آنجا شد، با این حال، رزمندگان وبسيجياني که همراه او بودند، متوجه شدند او نمي تواند در كردستان بماند بعد از 45 روز اورا برگرداندند و درصدد برآمدند از او تعهد بگیرند دیگر از روستا يشان خارج نشود، ولی او رضایت نداد و خطاب به آنان گفت: «خودتان را زحمت ندهید. اگر امام بگویند هر جا باشم، آماده رفتن هستم. من باید به مملکت خدمت کنم. من تعهد نمیدهم». پس از این، زمزمه رفتن به جبهه را بین دوستان و خانوادهاش سر داد. اما این شهيد نوجوان آرام ننشست و با شرکت در آموزشهای رزمی خود را آماده كرد تابستان سال 1365 به همراه پسر عموي خود بنام عبدالله پرستش روستاي اعلا را ترك كردند و به بهانه آماده كردن علوفه براي گاوهها از خانه خارج شده بودند، به دوستش گفت چندروز بعد که به جبهه رسیديم، به خانوادهها يشان خبرمي دهند که آنها به جبهه رفته وبعد از ترك روستا هر دو به گردان حضرت رسول اكرم(ص) در هفتگل پيوستند،در آن روز پدر متوجه رفتن آنهاشد و به دنبال آنها آمد، و شهيد رادر گردان اعزامي هفتگل پيدا كرد،اول با تندي با او برخورد كرد و گفت : من مريض و بيمار هستم و موج انفجار از ناحيه اعصاب مرا اذيت مي كند ،كسي ندارم فرزند بزرگي ندارم كه مرا به دكترببرد در حال حاضر به شما نيازمندم، پسرم برگردد انشالله اگر مشكلي برايم پيش نيامد اجاره رفتنت را مي دهم،اما شهيدبخاطر عشقي كه به جبهه هاي جنگ داشت التماس كرد ودست پدر را بوسيد و خم شد پاي پدر را براي دومين بار بوسيد و اجازه پدر را گرفت و با شادي به طرف دوستان خود رفت وداد مي زد كه پدر راضي شد.به نقل از پدر شهيد در هنگام خداحافظي از فرزند گفت:قلبم آگاه شد كه ابراهيم شهيد مي شود واين يك امتحان الهي است وباخودم اين امتحان از طرف خداوند تبارك تعالي قبول كردم . شهيد با لبخند از پدر و پسر عموي خود خداحافظي كرد و به منطقه عملياتي فاو اعزام شدند كه بعد از 15 روز در خط مقدم جبهه به اتفاق دوستانش كه در یک سنگر بودند،به ترتيب داشتند وضو مي گرفتند و براي نماز صبح آماده مي شدند،و در آن سنگر بطور مداوم اول صبح خمپاره شصت مي زدند،شهيد در آن لحظه يعني هنگام وضو گرفتن خمپاره شصت به اعضاي بدن او از ناحيه سر و سينه ودستان اصابت كرد، و با صداي يا ابوالفضل در تاريخ23/7/1365 در منطقه عملياتي فاو به درجه شهادت نائل آمدند. وبقاياي پيكر شهيد در زادگاه خود در روستاي اعلا به خاك سپرده شد.
“روحش شاد و يادش گرامي“

