پنج شنبه , ۳۱ مرداد ۱۳۹۸
سرخط خبرها
خانه / دسته‌بندی نشده / خاطره ای ازآزاده سرافرازکربلایی ستارهزاروندزنگنه

خاطره ای ازآزاده سرافرازکربلایی ستارهزاروندزنگنه

بنام خدا در سال ۶۲ در منطقه هور الهویزه در عملیات خیبربه اسارت بعثیها درآمدم در روزهای اول اسارت خود و انتقال به موصل . چند تا اتوبوس برای انتقالمان به داخل محوطه استخبارات عراق وارد و در میان انبوه نیروهای کابل و باتون بدست ارتش بعث عراق سوار شدیم, به عمد از داخل شهر عبورمان دادند . باز هم توهین و اهانت مردم ، حال بدی را که داشتیم بدتر کرد. ناخودآگاه بیاد اسرای کربلا افتادیم ، اوضاع حتی از این هم وحشتناک تر بود . جمعیت زیادی آنجا بودند همینکه از اتوبوس پیاده شدیم تا به قطار برسیم هرچه در دستشان بود به طرفمان پرت می کردند . اگر هم چیزی نداشتند, آب دهان می انداختند . مامورها هم همین طور ” یاالله یاالله ” می کردند و هل مان می دادند . خیلی از بچه ها دیگر نمی توانستند راه بروند و کسانی که هنوز رمقی برایشان مانده بود آنها را می کشیدند . جلوتر که رفتیم متوجه شدیم از قطار خبری نیست . بچه ها از هم می پرسیدند ” پس با چی می خوان ببرنمون؟ ” آنجا فقط واگن های کانتینری مخصوص حمل دام , شن و ماسه بود . تا ساعت یازده ، یازده و نیم شب ، جلوی همان کانتینرها ، با همان وضعیت زخمی و مجروح نگه مان داشتند . لباسهایمان نازک بود و می لرزیدیم . بالاخره مامورهایشان آمدند و در دو ، سه کانتینری را که مخصوص دام بود باز کردند . باورمان نمی شد ، با همانها می خواستند ما را ببرند موصل . با هول دادن و زدن ، چپاندمان توی کانتینرها . تا قوزک پایمان رفتیم توی فضولات و پهن . بوی لجن و پهن ، بدجوری می زد توی دماغ مان ، درها را که بستند کانتینر شد مثل قبر ، تاریکی مطلق ، بدون هیچ روشنایی ، بیست دقیقه ، نیم ساعت بعد از راه افتادن ، افتادیم توی بیابان های پر از برف, از سرما دندان های مان به هم می خورد . کف کانتینر انگار یخ بسته بود . سوراخ های روی بدنه ی کانتینر را که به اندازه ی یک سکه بود با همان پهن های کف کانتینر می بستیم شاید سرمای کم تری بیاید تو ، اما این کارها فایده ای نداشت . یکی از بچه ها گفت : ” آقا این جوری فایده نداره باید آتیش درست کنیم . من کبریت دارم” گفتیم ” چی رو آتیش بزنیم؟ گفت : لباس ها تونو در بیارین ” توی آن شرایط ، انگار هیچ کس قدرت تصمیم گیری درست نداشت . حتی نای فکر کردن هم نداشتیم .فقط همان لحظه را می دیدیم . چند نفر لباس های شان را در آوردند . من هم لباسم را در آوردم و گذاشتیم روی هم وآتش زدیم . به فاصله سه دقیقه همه ی کانتینر پر شد از دود داشتیم خفه می شدیم . نفس مان بالا نمی آمد . پنجره ای هم در کار نبود بچه ها شروع کردند همان سوراخ هایی را که با پهن گرفته بودند باز کنند . بعضی ها آنقدر نفس تنگی داشتند که دهان شان را می گذاشتند روی سوراخ ها که هوا بیاید توی ریه های شان . با خواهش و التماس به شان می گفتیم ” برید کنار ، همه دارن می میرن ” آن شب توی آن کانتینر در حال حرکت ، لحظاتی بر ما گذشت که شک ندارم به معنای واقعی ، سخت ترین و جان فرسا ترین لحظات زندگی مان بود . همه احساس مردن را با تمام وجود تجربه کردیم . هیچ فریاد رسی هم نبود . سرمای کشنده ، بوی لجن و تعفن و آن احساس خفگی ، اوضاع آنقدر وخیم بود که با خودم فکر می کردم هیچکس از این معرکه جان سالم به در نمی برد . توی این وضعیت رسیدیم راه آهن موصل ، آن هم با چه حال و وضعی . مثل جنازه ، یکی یکی بچه ها را از کانتینرها می کشیدند بیرون و می بردند گوشه ای از محوطه تا از کرختی و یخ زدگی بیرون بیایند . دو تا از بچه ها همان شب شهید شده بودند . آدم هایی که آن جا بودند ، از ریخت مان می ترسیدند و در می رفتند . بوی خون و پهن و ادرار و اسهال ، که هرکدام توی این چند روز تن مان را الوده کرده بود ، قیافه ی عجیب و غریبی از ما ساخته بود . آن لحظات شاید در نهایت ذلت جسمی بودیم اما چون روح مان به ذلت نیفتاده بود . چون روی دست وپای عراقی ها نیفتاده بودیم احساس غرورمی کردیم احساس غروری که با آن ظاهر و موقعیت جسمی ، فقط می توانست نتیجه ی ایمان و اعتقادمان به هدفی باشد که داشتیم . خدایا عاقبت ما را ختم بخیر و شهادت نصیبمان فرما . پیشاپیش سالروز بازگشت و ورود آزادگان را به خاک مقدس جمهوری اسلامی ایران گرامی میداریم.🌹🌹🌹🌹

درباره ی admin

همچنین ببینید

مثلث دفاعی استقلال؛ رقابت در حد تیم ملی

مثلث دفاعی استقلال؛ رقابت در حد تیم ملی سه هافبک دفاعی استقلال این روزها رقابت ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*