سلام علیکم،
قیام ایل بهمئی بر علیه رضاخان درسال۱۳۱۶تا۱۳۲۰
در زمان حکومت رضاخان موقعی که توانسته بود تمام قیام های مردم لر رو از بختیاری تا بویراحمدتا لرستان تا ممسنی و غیره را سرکوب کند و تاحدودی در آرامش و امنیت به سر می بردو اقتدارخودش رو به رخ بکشاند لذاهنوز به صورت مستقیم و همه جانبه وارد جنگ باایل بهمئی نشده بود
مبارزات ایل بهمئی در زمان رضاخان در روستاهای (علا و دره بنیاب و دره زرد و مُنجِوِک و رودزیز و طلاور ووووو) بخش صیدون شهرستان باغملک خوزستان رخ داد که در آنزمان صیدون از لحاظ تقسیمات رو کهگیلویه حساب میشده و تحت حاکمیت کهگلویه به مرکزیت بهبهان بوده
درسال ۱۳۱۴حاکم نظامی کهگیلویه دستور میده که تمام خوانین ایلات بهمئی بویراحمد طیبی دشمن زیاری همه جمع بشن در منطقه کهگلویه و طبق دستور۰۰ تمام خوانین طوایف و ایلات حاضر میشن
در این زمان خداکرم خان که یکی از خوانین بهمئی بوده هم همراه دیگرخوانین بهمئی و خوانین دیگر ایلات لر حاضر میشوند
به قصاب میگن موقع ورود حاکم نظامی کهگلویه و بریدن سر گاو بگو سر ما و سر گاو هر دو فدای سر شاه لذا قصاب اشتباهی میگه سر ما و شاه هر دو فدای سر گاو
خداکرم خان و یکی از خوانین ایل دشمن زیاری میخندن و آنها را جلوی همه میزنه و به شکل توهین آمیزی به آنها میگه سوار هم شوید و جلوی همه چار دست و پا حرکت کنید
و آنهاراروانه زندان بهبهان مرکز کهگیلویه میکنه
تا این که خداکرم خان حدود ۸ماه زندان می ماند و علی رغم همه تلاشها نتونستن آزادش کنن و در یک جلسه کلی کل ایل بهمئی به این نتیجه میرسن که فقط مبارزی بزرگ به اسم کای صفر ازطایفه مُهمَدمیسا از ایل بهمئی فقط توان این کار رادارد
در این جلسه به دستور بزرگان طایفه از جمله کای گلمحمد و دیگر بزرگان کای صفر از عموزادگان کای گلمحمد قبول میکنه که به هرطریقی خان رو آزاد کنه که در وصف این حماسه میگن خانطلا و بهبهان بِهسه و زندون کای صفر گُ یارُمِش وا چنگ و دندون و شبانه روز با یک اسب و اسلحه برنو و سلاح کمری و آذوقه و وسایل مورد نیاز از بخش صیدون شهرستان باغملک راهی بهبهان میشود و بعدازشناسایی موقعیت زندان شبانه باحفرتونلی زیر اتاق محل زندانی خداکرم خان به تنهایی خان رو از زندان بهبهان آزاد وبعد از چند شبانه روز به منطقه میاره که در وصف آزادی خان توسط کای صفر و طایفه اش میگن مجلس مُهمَدمیسا به زیر چندار کای صفر خان آورد باصدتفنگدار
آزادکردن خان توسط کای صفر باعث عزل سرهنگ قادرپناه و در ادامه عزل سرهنگ زنده دل حاکم نظامی کهگلویه و بهبهان میشود و سرهنگ سقفی حاکم نظامی کهگلوییه و بهبهان میشود
و در این مدت مدام دنبال خان و کای صفر بودن تا اینکه چند ماه بعد دریک نبردجانانه همرزم کای صفرکشته میشه و بخاطری که گلوله در اسلحه کای صفر گیر میکندو اسلحه شلیک نمیکندو محاصره شده و راه فراری هم نداشت لذا مجبوربه تسلیم میشود و اورا در رامهرمز به مسلسل میبندن و قصدداشتن که جسداوراآتش بزنندولی با پادرمیانی سادات از این کارمنصرف شدندوشبانه پیکر اورا به شهرستان باغملک آورده و در انجا به خاک سپردن
در سال۱۳۱۶عده ای ازسواران بهمئی به سرپرستی کای عبدلی ازطایفه مُهمَدمیسا از ایل بهمئی که داشتن به سمت مسجدسلیمان میرفتن درراه مهندسان انگلیسی که درحال حفاری نفت و غارت آن بودن رو آزار و اذیت میکنن وسایل آنها رو خوردمیکنن و باخودمیارن و چندنفرازآنهاراکشته و زخمی میکنند
مهندسان انگلیسی و کمپانی شرکت نفت انگلیسی و کنسولگری انگلیس هم مستقیم نزد رضاخان رفته و امنیت کارمندان خودرا در سرکوب ایل بهمئی میداندو دولت انگلیس مستقیم از رضاخان میخواهدباایل بهمئی برخورد کند
لذاشاه دستور اعزام نیرو به منطقه بهمئی بخش صیدون کنونی و اطراف آنرا برای نابودی مردم بهمئی صادر میکند و چندهزارنیرو در این منطقه مستقر میشه همراه با چندطیاره و توپخانه بزرگ و مدرن
لشکر خوزستان و کهگیلویه در این منطقه از جمله صحرای بزرگ علا و دره بنیاب مستقرمیشود
سرهنگ سقفی فرمانده لشکر کهگیلویه در صحرای علا در حوالی قلعه علا بخش صیدون باغملک فرماندهی میکند
و سروان مختاری هم باتعدای نیرو در اطراف منطقه مردم رو مجبور به یک جانشینی و ساخت و ساز میکند
باشناسایی شخص کای عبدلی که مهندسان انگلیسی رو تار و مار کرد بعدازاستقرارنیروها در منطقه از اهالی روستای دره بنیاب و طایفه مَهمَدمیسا میخواهند عبدلی روباید تحویل بدهند ولی گفتند از این جا فرار کرده به دهدشت رفته تا بیاریمش ۳روز طول میکشددرحالی که درمنطقه حضورداشته
که در وصف کای عبدلی میگن عبدلی مایه ی جَرِ نیای و گیرم بدمش چارتا چَغَل وا اسب و زینم
و اکثر مبارزان هم بازن و بچه به کوهای اطراف پناه بردند
لذا به دستور بزرگان تصمیم بر این می
شودچون نظامی ها دست بردارنیستن و کوتاه نمی آیند ابتدابایدنیروهای سروان مختاری را که در اطراف منطقه مستقرشده بودن رو نابود و سپس به نیروهای مستقردرصحرای علا بخش صیدون کنونی حمله کنند
و صبح زود به نیروهای سروان مختاری حمله کرده و اورا همراه نیروهایش که بیش ازصدنفربودن کشته و مهمات روغارت کرده و بی سیم رو شکسته و ارتباط بامرکزقطع میشود
و شبانه هنگام سحر که اکثرا خواب بودن باز به دستور بزرگان به نیروهای مسقر در صحرای علا و مُهمَدمیسا حمله کرده و سرهنگ سقفی فرمانده آنان وچندصد نیروی نظامی طبق اسناد۶۰۰نفر ولی به گفته مبارزان و شاهدان بیش از این از دولشکرخوزستان و کهگیلویه کشته میشود
و تعداد زیادی هم از مردم مبارزکشته میشود
لذا کای گلمحمدچنان دراین شب حماسه می آفریند که دروصف آن شب و مبارزات اومیگویند
گلمحمد نَبَر نَبَرصندوق شایه مَر ایخوی چول بکنی صحرای علایه
این نبرد جانانه حدود سه شبانه روز به طول می انجامد
و در روز و روزهای بعد بازهم کای گلمحمد موفق میشود توپخانه مستقر در منطقه رو تصرف و فرمانده آن سروان قهرمانی رو اسیر کرده و توپ های سبک رو با تبر خراب کرده و توپ های سنگین رو به اسبهابسته و آنهارابه ارتفاعات برده و از ارتفاع کوه ها به عمق دره ها پرتاب کرده
که در وصف این حماسه میگن
توپ زرد خارجی ایران گِراوِش دیدمش وا گلمحمد هی کرد خَراوِش
گلمحمدعبدمحمدتوپ شایه چپ کرد از ترسش دربار شاهی احساس خطر کرد
گلمحمد فرزندعبدمحمدمیباشد
و با رسیدن نیروهای تازه و بیشتر از استان های اطراف باردیگر مبارزان به کوه ها پناه میبرند
و در همین حال خداکرم خان و دیگر مبارزان که بسیار اندک بودن به خاطر محاصره شدید و خیانت ایلات اطراف و خوانین منطقه و دسته ها و چریک ها و نظامی ها و خشکسالی و قحطی و اوارگی و فرارسیدن فصل باران و زمستان و سرما و اعلامیه دروغین عفو عمومی خصوصا خیانت های داخلی یکی یکی تسلیم میشوند
و با فرستادن امان نامه و قرآن نزد خداکرم خان که اگرتسلیم شوی بخشیده میشی و خان کل ایل بهمئی میشوی علی رغم مخالفت های کای گلمحمد خداکرم خان بعد از چندماه مبارزه در بهمن ماه ۱۳۱۶ خودراتسلیم کرده اورا به رامهرمز برده و در ۲۰بهمن۱۳۱۶به قتل میرسانند که در وصف شجاعت خداکرم خان میگن کهگیلو پای شاهدین بَی شاه ایجَنگُم گلمحمد مسلسله سی روز تنگم و در وصف کشتن خداکرم خان میگن سر رَه چِل پِلَکون کردن درازم یا خدا وم برسون یوسف و کاظم
ولی کای گلمحمد به هیچ وجه با وجود همه پیشنهادات و تهدیدات حاضربه تسلیم نشده
لذا در همین روزها با نقشه و نیرنگ خوانین و مردم خائن منطقه و عده ای نوکر باتوجه به شناختی که از سران و مبارزان و منطقه داشتن یکی یکی این مبارزان را درآن زمستان سردوبرفی و آن قحط سالی درحالی که درکوها آواره بودن ۷۲نفرازسران رو دستگیر و همه را باهم دست و چشم بسته به مسلسل بسته اند
از آنجایی که گلمحمدحاضربه تسلیم نمیشود و با مطلع شدن از دستگیری سران از منطقه درگیری کمی دور میشودتا شاید با تصرف پاسگاه دشت دنا بتوانداز نظام باج بگیرد و پاسگاه روتصرف میکندو میگه فورا با بی سیم اعلام کنید که سران اسیر شده را آزاد کنید ولی اعلام میکنن که همه آنها را به مسلسل بستن لذاگلمحمد نیروهای پاسگاه رو کشته و مهمات آنهاراغارت و دوباره به منطقه بر میگردد
و پیکر خداکرم خان را هم از رامهرمزسواربراسب آورده و در روستای علا شهرستان باغملک به خاک سپردن در وصف پیکر خداکرم خان میگن گلمحمدعبدمحمد گووی اَلازَه لاش اِسبید خداکرم بِهسه و مازه شعری در وصف همسر خان بی خانم رَه سر قلعه چیل و خدا کرد هر کی رَه هرکی اومد پُرس خان طلا کرد
خداکرم خان شخصی کوتاه قد و ریز جثه بود و بخاطر اخلاق و خلق و خوی مهربانش بامردم اورا خانطلا صدامیزدند و چند نفر از فرزندان و بستگانش رو همراه دیگر مبارزان به قتل رساندند
حدود ۳۰۰نفر از مردم کشته میشه و حدود ۴۰۰نفر راهی زندان های آستارا برازجان و اهواز میشه که هنوز خبری از آنهانیست و چند هزار نیروی نظامی کشته میشه و عده زیادی از نظامیان به علت شیوع وبا و حصبه و قحطی در آن منطقه از بین میروند یک طیاره نظامی هم توسط مبارزان مورد اصابت قرار میگیرد و در حوالی شهرستان هفتکل منهدم میشود
و غم و اندوه و مصیبت و عزا و آوارگی منطقه را فرامیگیرد
ازآنجایی که کای گلمحمدحاضربه تسلیم نمیشود لذا از سال۱۳۱۶چند روز بعداز کشته شدن خداکرم خان و مردم ایل همراه زن و دختر بچه اش ماه خاوَر به کوههای اطراف بخصوص منگشت و دور دست کهگیلویه و سپس به کوه دنا در منطقه بویراحمدپناه میبرد
ودراین سالها باعلی خان و ولی خان دوبرادرمبارز ایل بویراحمد آشنامیشودو مدام به مقرهای نظامی و امنیتی خوزستان و کهگیلویه حمله میکردند
و دراین حال باهم فرمانده گروهان نظامی بهبهان رو در گچساران به قتل میر
سانند
و با حساس شدن منطقه بویراحمد درسال ۱۳۱۹ بعدا
ز حدودچند سال آوارگی ومبارزه از کوه دنا به سمت کوه منگشت در مناطق بهمئی آمده و در پی تقاص مبارزان و مردم ایل بهمئی به مبارزه علیه خائنین و نظامی ها پرداخته
که در وصف کشته شدن نجف برادرکای گلمحمد میگن
اومدم و بهمئی نجف نَیدُم از غصه نجف بور پُستَلَ زیدم
و باردیگربا حمله به پاسگاه دشت دنا همه رو کشته و به بی سیم چی میگه خبر بده که گلمحمد برگشته و بی سیم چی رو هم بعدازاعلام گزارش میکشه وباردیگر مهمات پاسگاه رو تصرف میکنه لذا مبارزان از جمله کای گلمحمد و مرادخون بهمئی و علی خان و ولی خان بویراحمدی شبانه نزد بی خانم همسر خداکرم خان آمدند به او گفتن ما قصد داریم انتقام خان و دیگران رو بگیریم ولی بی خانم مانع این کار شد و مبارزان همان شب با زن و بچه به کوهاپناه میارن
پاسگاه دشت دنا پاسگاهی مهم و استراتژیک بوده در وسط و میانه شهرهای باغملک وهفتکل ورامهرمز
در ادامه با فاصله اندکی بازشبانه به پاسگاه مهم قلعه تل حمله کرده و آنجاراتصرف میکند
چندروزبعدبازشبانه به پاسگاه مهم هفتکل حمله کرده و آنجا را تصرف کرده
چند شب بعد باز به پاسگاه مهم و استراتژیکی در دالان شهرستان باغملک حمله کرده و آنجاراتصرف میکند
با پیگری ها و گزارشات مکرر خوزستان و کهگیلویه به دربار پهلوی رضاخان دست به دامن مشاوران و سفارت انگلیس میشه و میگه یه شخص عشایری به اسم گلمحمد در فلان منطقه نیروهای مرا زمین گیرکردچکارکنم و دولت انگلیس پیشنهاد میده برای سرایشان جایزه تعیین کن و از مردم و نیروهای خودشان استفاده کن
شاه برای دستگیری و سر گلمحمد جایزه و مدال شاهنشاهی تعیین میکند
لذا داخلی ها وخوانین خائن و عده زیادی از افرادعادی و خوانین دیگر ایلات منطقه دسته دسته و گروه گروه به شکل چریکی و سیاره ای شبانه روز در منطقه دنبال گلمحمدبودن تا مدال شاهنشاهی رو بدست بیارند
که به حرمت ازجان گذشتگی و ایثار و مردانگی این مبارزان در راه غرور و اصالت و آرمان های قوم لر از اسم بردن این ایلات و افراد صرف نظرمیکنم
تا اینکه در یک نبرد شبانه با وجود اینکه ۱۲نفر از چریک ها و سیاره ها رو میکشه ولی بخاطر براقی شال سفید کمر وقرمزی قنداق تفنگ در آن شب مهتابی زمستان چندتیر به رانش اصابت و زخمی میشه که در وصف زخمی شدن او میگن گلمحمد عبدمحمد سبیل پَسِ گوش ما بین شال و قَبا خین ایزنه جوش تیر اووید رون چپم هَنی و هوشم صدای ماه خاوَرُم زَیده مِن گوشم
وایجابود که علی خان و ولی خان بویراحمدی و مرادخون اورا همراه زن و بچه اش در اشکفتی مخفی میکنن و بخاطری که منطقه ناامن شده بود و امیدی به زنده ماندن گلمحمد هم نبودبااسرارگلمحمدکه من دیگه زنده نمی مانم و تا شماروپیدانکردن منطقه رو ترک کنید لذا با غم و عزا و اندوه اورا ترک میکنند و گلمحمدتنهامی ماند حدود ۶ماه زخمی بود و رو به بهبودی تا اینکه روزی دختربچه خودش به اسم ماه خاوَر رو میفرسته پیش یکی از فامیلای دورش از طائفه دیگر برای آذوقه و اون شخص با مطلع کردن خوانین و دسته ها و چریک های ایلات مختلف و نظامیا اشکفت رو محاصره کرده
و خودش به بهانه فامیلی وارد اشکفت شده و با او ابراز همدردی و شیون و عزا و ناله و اسلحه او را میبوسه و آروم سوزن تفنگ رو در رو در میاره و میاد بیرون اشکفت(وقتی سوزن تفنگ رو دربیاری دیگه اسلحه شلیک نمیکنه)
و اینجا بود که گلمحمدمتوجه میشه که محاصره شده اسلحه رو مسلح میکنه ولی شلیک نمیکنه
و کسی از سربازاجرائت ورود به اشکفت رو نداشته و فرمانده مجبور میشه ۴نفر رو بکشه تا وارد بشن
و گلمحمد زخمی رو بیرون آورده و زن حامله و دختر بچه اورا که از خود دفاع کردن رو جلوی چشمان او از کوه بسیاربلندی به پایین پرت کرده و ماه خاوَر دختر بچه گلمحمد که بسیار کوچک بود موقع پرت شدن در بین راه گیسوهای او به درختی گیر میکنندوآویزان میشه و درادامه هم سقوط میکند
که در وصف ماه خاور دختربچه گلمحمد میگوینند
پَهلَلِ ماه خاوَرُم چی آوَنوسه مرادخون بخت بَووت نَلشون نَسوسه پَهلَلِ ماه خاوَرُم مگوی وریسه مرداخون بخت بووت نَلشون نپیسه
همه باکمک هم آماده بریدن سر گلمحمد میشن موقعی که نوکر یکی ازخوانین میخواست سر اورا جداکندباهمان حال بادست برسرسینه او زده و گفته بزار یه پدر دار و بااصالت سر منو جدا کنه نه یه بی اصالتی مثل تو و سر گلمحمد رو از تن جداکرده و پیش حاکم حاکم نظامی کهگلویه و بهبهان میبرن برادریافت انعام و پاداش که حاکم نظامی با دیدن سر با ابهت و بزرگ و سبیل گلمحمد ناراحت شده به شکل توهین امیزی فقط چند سکه پول به آنها میده و انهارابخاطراین برادرکشی سرزنش و به آنها توهین میکنه و سرخورده به منطقه بر میگردن
و دوباره سر گلمحمد رو به اهواز نزدسرلشکرمعین فرمانده لشکر ارتش خوزستان فرستاده
سپس سر گلمحمد رو به تهران نزد شاه فرستاده در این مدت تازه محمدرضا پهلوی به حکومت رسیده بود
و شاه با تشریف
اتی خاص در کاخ خود باحضور سفرای کشورهای خارجی از جمله سفیرانگلیس دستور میده که سر گلمحمد رو بیارید داخل و شاه بادیدن سر با ابهت و سبیل او ناراحت شده و درآن واحد با اسلحه کمری خودعاملان این جنایت رو در دم در کاخ خود به قتل میرساند
و شاه گفته من این شخص رو زنده میخواستم تا از او سوال کنم یه فرد عشایری با دست خالی چگونه در مقابل ارتش من این سالها میجنگید و از او و نژادش در ارتش و سیاست استفاده میکردم
و بدین شکل قیام ایل بهمئی برعلیه رضاخان با بریدن سر گلمحمد در بیست دی ماه هزار و صیصد و بیست۱۳۲۰ بعداز حدود۶سال به پایان رسید در این مبارزه بستگان گلمحمدازجمله نجف برادر شجاع او را به قتل رساندند و فرزند خردسال گلمحمد به اسم نورمحمدروهمراه دیگر مبارزان به زندان فرستاده و آنجاباتزریق آمپول اورا به بعدازسه روز به قتل رسانده و به منطقه فرستادن هنگام زخمی شدن گلمحمد در وصف نورمحمد فرزندش میگن مرادخون زیدم بغل بُردم کناره جون خوت و نورمحمد سر یک نهاده
هم اینک تن بی سر سردارگلمحمدبهمئی در استان خوزستان شهرستان باغملک بخش صیدون روستای مُنجِوِک دره بنیاب (محل واقعه ) قرار دارد
گلمحمد از طایفه مُهمَدمیسا ایل بهمئی شخصی بسیارقدبلند و درشت اندام و سبیلی بود که در میان مردم منطقه به رستم بهمئی و شیر دوقطاری و سبیل پلنگی معروفه
