چهارشنبه , ۳۰ آبان ۱۳۹۷
سرخط خبرها
خانه / دیدنی ها / زندگينامه شهيد ابراهيم ريحاني ن‍ژاد

زندگينامه شهيد ابراهيم ريحاني ن‍ژاد

بسمي رب الشهدا و الصديقين. بيست سوم مهر هر سال، یادآور خاطره رزمنده نوجواني است که با نثار جان خود، بر سرخی و طراوت خون شهیدان انقلاب اسلامی و جنگ تحمیلی افزود. او در نوجوانی به یک‏باره قله ‏های شرف و غیرت را پیمود که چه بسیار اهل ریاضت و سیر و سلوک، در پیمودن این راه پرفراز و نشیب، بر این رهگذر الهی غبطه می‏خورند.آری، شهید ابراهيم ريحاني با اشتیاق به دیدار پروردگار، سرشار از عشق به رهبر کبیر انقلاب امام خمینی رحمه‏الله و غیرت و شهامت دینی، خود را لایق شهادت ساخت و خون خود را تا ابد در رگ‏های ایران اسلامی به جریان واداشت.

20151015133957

تولد و تحصیل

شهید ابراهيم ريحاني، درسال ۱۳۴۹، در خانواده‏ای مذهبی در روستاي اعلا، از محله‏های قدیمی شهر صيدون دیده به جهان گشود. دوران کودکی را به همراه خانواده با صفا و صمیمیت خود، زیر سایه توجه و محبت پدر و مادری مهربان گذراند و در سال ۱۳۵۶ راهی مدرسه شد. پنچ سال ابتدایی را زیر نظر معلمی مهربان و دلسوز گذراند و  سال اول راهنمايي را در همان منطقه  سپري كرد. ابراهيم با عشق و علاقه زياد به جبهه و جنگ  دوستان خود را براي رفتن به جبهه دعوت مي نمود، همواره دانش‏آموز وظیفه‏شناس و آگاه به حوادث  جنگ تحميلي بود. او هم‏زمان با تحصیل، با پشتکار فراوان در کمک به پدر نیز می‏کوشید  و با وجود سن کمي كه داشت به همراه پدر جانباز خود جهت مداواي وي چندين بار به بيمارستان هاي تهران واهواز رفت، در فعالیت‏های مذهبی  و نماز جماعت شرکت فعال داشت. و بعد از پيروزي انقلاب  با تشکیل بسیج در آذر سال ۱۳۵۸ به فرمان امام خمینی رحمه‏الله به خیل عظیم بسیجیان جان بر کف پیوست.  وبا دوستان خود خبرهاي جبهه را به ديگران رصد مي نمود،

از مدرسه تا كردستان و فاو البهار

ابراهيم، آن‏چنان گوش به فرمان رهبر بود که در شروع جنگ تحمیلی، بی‏درنگ با رساندن خود به جبهه در كردستان براي اولين بار، در اطاعت از فرمان رهبری و پاس‏داری از میهن کوشش‏ها کرد.. شهيد ابراهيم براي اولين بار به کردستان، با وجود سن کم و عدم تجربه راهی آنجا شد، با این حال، رزمندگان  وبسيجياني که همراه او بودند، متوجه شدند او نمي تواند در كردستان بماند بعد از ۴۵ روز اورا  برگرداندند و درصدد برآمدند از او تعهد بگیرند دیگر از روستا يشان خارج نشود، ولی او رضایت نداد و خطاب به آنان گفت: «خودتان را زحمت ندهید. اگر امام بگویند هر جا باشم، آماده رفتن هستم. من باید به مملکت خدمت کنم. من تعهد نمی‏دهم». پس از این، زمزمه رفتن به جبهه را بین دوستان و خانواده‏اش سر داد. اما این شهيد نوجوان آرام ننشست و با شرکت در آموزش‏های رزمی خود را آماده كرد تابستان سال ۱۳۶۵ به همراه پسر عموي خود بنام عبدالله پرستش روستاي اعلا را ترك كردند  و به بهانه  آماده كردن علوفه و سر زدن به کشاورزی از خانه خارج شده بودند، به دوستش گفت چندروز بعد که به جبهه رسیديم، به خانواده‏ها يشان خبرمي دهند که آنها به جبهه رفته وبعد از ترك روستا هر دو به  گردان حضرت رسول اكرم(ص) در هفتگل پيوستند،در آن روز پدر متوجه رفتن آنهاشد و به دنبال آنها آمد، و شهيد رادر گردان اعزامي هفتگل پيدا كرد،اول با تندي با او برخورد كرد و گفت : من مريض و بيمار هستم و موج انفجار از ناحيه اعصاب مرا اذيت مي كند ،كسي ندارم فرزند بزرگي ندارم كه مرا به دكترببرد در حال حاضر به شما نيازمندم، پسرم برگردد انشالله اگر مشكلي برايم پيش نيامد اجاره رفتنت را مي دهم،اما شهيدبخاطر عشقي كه به جبهه هاي جنگ داشت التماس كرد ودست پدر را بوسيد و خم شد پاي پدر را براي دومين بار بوسيد و اجازه پدر را گرفت و با شادي به طرف دوستان خود رفت وداد مي زد كه پدر راضي شد.به نقل از پدر شهيد در هنگام خداحافظي از فرزند گفت:قلبم آگاه شد كه ابراهيم شهيد مي شود واين يك امتحان الهي است وباخودم اين امتحان از طرف خداوند تبارك تعالي قبول كردم  . شهيد با لبخند از پدر و پسر عموي خود خداحافظي كرد و به منطقه عملياتي فاو اعزام شدند كه بعد از ۱۵ روز در خط مقدم جبهه به اتفاق دوستانش كه در یک سنگر بودند،به ترتيب داشتند وضو مي گرفتند و براي نماز صبح آماده مي شدند،و در آن سنگر بطور مداوم اول صبح خمپاره شصت مي زدند،شهيد در آن لحظه يعني هنگام وضو گرفتن خمپاره شصت به  اعضاي بدن او از ناحيه سر و سينه ودستان اصابت كرد، و با صداي يا ابوالفضل در تاريخ۲۳/۷/۱۳۶۵ در منطقه عملياتي فاو به درجه شهادت نائل آمدند. وبقاياي پيكر شهيد در زادگاه خود در روستاي اعلا به خاك سپرده شد.

درباره ی admin

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*